تبليغاتX
صفر عاشقی
در سرزمین پروانه ها افسانه ای وجود دارد در مورد پروانه ای پیر. یک شب وقتی که پروانه پیر هنوز بسیار جوان بود، با دوستانش پرواز می کرد. ناگهان سرش را بلند کرد و نوری سپید و شگفت آور را دید که از میان شاخه های درختی آویزان است. در واقع، این ماه بود. ولی چون تمام پروانه ها سرگرم نور شمع و چراغ های خیابان بودند و همیشه به دور آنها می گشتند، قهرمان با دوستانش هرگز ماه را ندیده بود.

با دیدن این نور یک پیمان ناگهانی و محکم در او پیدا شد: من هرگز به دور هیچ نور دیگری به جز ماه چرخ نخواهم زد. پس هر شب، وقتی پروانه ها از مکان های استراحت خود بیرون می آمدند و به دنبال نور مناسب می گشتند، پروانه ما به سمت آسمان ها بال می گشود. ولی ماه، با این که نزدیک به نظـر می رسید، همیشه در ورای ظرفیت پروانه باقی می ماند. ولی او هرگز اجازه نمی داد که ناکامی اش بر او چیره شود و در واقع، تلاش های او هر چند ناموفق چیزی را برایش به ارمغان می آورد.

برای مدتی دوستان و خانواده و همسایگان و ساکنان سرزمین پروانه ها همگی او را مسخره و سرزنش می کردند. ولی همگی آنها با سوختن و خاکستر شدن در اطراف نورهای جزیی و در دسترسی که انتخاب کرده بودند در مرگ از او پیشی گرفتند.

ولی پروانه پیر در زیر درخشش سپید و خنک معشوق در سن بسیار بالا از دنیا رفت.

 
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم بهمن 1388ساعت 22:22  توسط سحر  | 

با سلام....

خدا جان!

حرفهایم را توی نیم ساعت باید برایت بنویسم.

خودت میدونی که برای پیدا کردن هر کدام از حرفها روی این صفحه کلید چقدر عرق میریزم.

خدا جان!

از وقتی پسر همسایه پولدارمان به من گفت که تو یک ایمیل داری که هر روز چکش می کنی٬ هم خوشحال شدم و هم ناراحت...




ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه هجدهم دی 1388ساعت 12:28  توسط سحر  | 


خدا ما رو برای هم نمی خواست

فقط می خواست همو فهمیده باشیم

بدونیم نیمه ما، مال ما نیست

فقط خواست نیممونو دیده باشیم

تموم لحظه های این تب تلخ

خدا از حسرت ما باخبر بود

خودش ما رو برای هم نمی خواست

خودت دیدی دعامون بی اثر بود

چه سخته مال هم باشیم و بی هم

میبینم می ری و میبینی میرم

تو وقتی هستی اما دوری از من

نه میشه زنده باشم نه بمیرم

نمیگم دلخور از تقدیرم اما

تو میدونی چقدر دلگیره این عشق

فقط چون دیر باید می رسیدیم

داره رو دست ما میمیره این عشق

تموم لحظه های این تب تلخ

خدا از حسرت ما باخبر بود

خودش ما رو برای هم نمی خواست

خودت دیدی دعامون بی اثر بود

خدا ما رو برای هم نمی خواست

فقط می خواست همو فهمیده باشیم

بدونیم نیمه ما، مال ما نیست

فقط خواست نیممونو دیده باشیم


+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم آذر 1388ساعت 15:15  توسط سحر  | 

باید تو رو پیدا کنم شاید هنوزم دیر نیست

تو ساده دل کندی ولی تقدیر بی تقصیر نیست

با اینکه بی تاب منی بازم منو خط می زنی

باید تو رو پیدا کنم تو با خودت هم دشمنی

کی با یه جمله مثل من میتونه آرومت کنه

اون لحظه های آخر از رفتن پشیمونت کنه

دلگیرم از این شهر سرد این کوچه های بی عبور

وقتی به من فکر میکنی حس میکنم از راه دور

آخر یه شب این گریه هام سوی چشامو می بره

عطرت داره از پیرهنی که جا گذاشتی می پره

باید تورو پیدا کنم هرروز تنهاتر نشی

راضی به با من بودنت حتی از این کمتر نشی

پیدات کنم حتی اگه پروازمو پرپر کنی

محکم بگیرم دستتو احساسمو باور کنی

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 8:8  توسط سحر  | 

روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد: من کور هستم لطفا کمک کنید. روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاه بود. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت ان را برگرداند و اعلان دیگری روی ان نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و انجا را ترک کرد.
سر آنروز روز نامه نگار به ان محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که ان تابلو را نوشته بگوید،که بر روی ان چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد:چیز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد: امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم !!!!!
وقتی کارتان را نمی توانید پیش ببرید استراتژی خود را تغییر بدهید خواهید دید بهترینها ممکن خواهد شد باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است. حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل، فکر، هوش و روحتان مایه بگذارید این رمز موفقیت است ....

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم تیر 1388ساعت 19:23  توسط سحر  | 

شركت بزرگ قصد استخدام تنها يك نفر را داشت. بدين منظور آزموني برگزار كرد كه تنها يك پرسش داشت. پرسش اين بود :

شما در يك شب طوفاني سرد در حال رانندگي از خياباني هستيد. از جلوي يك ايستگاه اتوبوس در حال عبور كردن هستيد. سه نفر داخل ايستگاه منتظر اتوبوس هستند. يك پيرزن كه در حال مرگ است. يك پزشك كه قبلاً جان شما را نجات داده است. يك خانم/آقا كه در روياهايتان خيال ازدواج با او را داريد. شما مي‌توانيد تنها يكي از اين سه نفر را براي سوار نمودن بر گزينيد.

کداميك را انتخاب خواهيد كرد؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 21:55  توسط سحر  | 

در آستانه ی ورود به دنیا صاحب یک جسم می‌شوید. ممکن است از آن خوشتان بیاید و یا اصلا خوشتان نیاید. این بدن تا آخرین روز اقامت در اين دنیا متعلق به شماست. می‌توانید از توانایی‌های مختلف آن بهره ببرید یا بدون استفاده از آن سالهای اقامت خود را در دنیا، بی‌مصرف بگذرانید.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه دوم دی 1387ساعت 22:22  توسط سحر  | 

 

می خوام يه قصه بگم از سرشت آدما

روزی که تو آسمون تک و تنها بود خدا !

اون روزا آسمونا رنگشون آبی نبود!

تو دل ستاره ها درد بی خوابی نبود !

يه روزی خدا اومد يه ذره خاکُ گرفت!

به هوای عشق تو گِل آدم و سرشت!

برا خوشحالی تو اين زمين و آفريد

اين همه کهکشونو روی دامن تو چيد !

برای چشمای تو بهشت و بهونه کرد!

با ناز نگاه تو دوزخ و ويرونه کرد!

برا عطر نفس هات نسيم و آواره کرد!

برای بچگی هات زمين و گهواره کرد!

خورشيد و برای تو ، توی آسمون گذاشت!

گلای سرخ و فقط، برا خاطره تو کاشت!

بارون و به خاطر سبزی دل به تو داد!

برا بوييدن تو خودشو رسوند به باد !

از سياهی چشات قطره ای جوهر گرفت !

بعد از اون شد که ديگه ، شب زيبا سر گرفت!

از صدای گريه هات رعد و برق و آفريد !

دونه های اشکتو روی درياها پاشيد!

اميد رو به ياد تو به زمين ارزونی کرد !

از غم چشمای تو، تو پاييزو زندونی کرد!

روزی که خدا تو رو سرور دنيا می کرد !

با گلاب عشق ِ تو دل ها رو معنا کرد!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مهر 1387ساعت 22:22  توسط سحر  | 

اين نيز بگذرد مثل همه بغض هايی که بی پروا گره کور خوردند و هيچ دست مهربانی هرگز بازشان نکرد...

اين نيز بگذرد مثل گذر تلخ ثانيه ثانيه های تنهايی و بيقراری و دلتنگی برای اويی که ميدانی بايد تنهايش بگذاری...

اين نيز بگذرد مثل زندگی...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم تیر 1387ساعت 22:22  توسط سحر  |